تبليغاتX
هذیان هاى من


و این برای توست


بهترینم را فردا خواهم گفت


و ریتم عوض می شود ...


تند و تند تر


و هر چه که تند تر می شود نگاه من به زندگی نیز ...

نجاتم دادی

نجاتم دادی

از گذر بیهوده ی نگاه بدون معنی به ساحلی آنچنان زیبا

که اکنون حتی در کمین یک بته خشک شده می بینم قدرتش را

که اکنونم را می پرستم من ِ دیروز

و اکنونم را آرزو می کرد

نجاتم دادی

...

آری

و تو چون  شهابی که به دنبالش توده ی آرزو ها را شاهدیم


                     به سمت من آمدی

و آه ...


که این خود خود آرامش است




+ نوشته شده توسط هرمزد در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت |

صدایش می لرزید


مطمئنم که اشک در چشمانش جمع شده بود ،

اول کمی ناراحت شدم ولی بعد درک کردم که او اکنون بسیار خوشحال

است


از خوشحالیش شاد شدم و راضی


غمگین نبود

دلتنگ بود

از یک طرف برای من از یک طرف برای دیدار

انتظار همیشه سخت است

همیشه


رامین عزیزم

خوشحالم که تا ساعاتی دیگر به آرزویت می رسی

حالا می فهمم که هر روز دیدنت چقدر برایم با ارزش است

دوستت دارم


+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت |

 

انگار سالها می گذرد


انگار آنها را سالها پیش دیده باشم 


و زمان هنوز با سرعت به پیش می تازد 


ویران می کند هر آنچه کاشته ام مثل سیلی بر روی زمینی بیابانی


گناه که نمی توان گفت ; به نظرم اشتباهی نکردم


فقط زمین را به من انداخته بودند انگار


تقدیم به فرزین


*****************************************************


و او تکه ای از من شد

مثل کودکی شده ام انگار که فقط می خواهد 

مثل مادری که لالایی می خواند

مثل آغوشی که در حال بسته شدن باشد

آنجا خانه من است

حتی اگر سالها دور بمانم تا وقتی که روی آینه اش را گذر زمان بپوشاند باز هم آنجا خانه من است

و من امروز یک شانس برای رهایی را با انتخاب از روی عقل ؟؟؟ از روی نفرت و یا کینه و یا شاید انتظار رد کردم

و کسی چه می داند فردا چه خواهم کرد

تقدیم به خودم

***********************************************

و اکنون سلام

و اکنون لذت آغوش را خواستن

و اکنون نفس کشیدن در تنگنای زندگی

را از روی عشق برایت کلمه کلمه حجی می کنم تا بنویسیم

تا بنویسندمان

آندو را می گویم

چپ و راست

گاهی احساس می کنم

گاهی احساس می کنم

گاهی احساس می کنم


تقدیم به رامین عزیز دلم




+ نوشته شده توسط هرمزد در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت |

اعتراف


دو سه روز دیگه سال تمومه


دیدین بعضیارو که میگن مثلا   " من در سال جدید IELTS  می گیرم "


یا اینکه " من در سال جدید سیگار رو ترک می کنم "


یا مثلا من فلان کتاب رو می خونم  ومثل اینها


؟؟؟


حتما اگر خودتون یکی از این آدمها نباشین ، چند تایی میشناسین


خب بذارین بگم که اینجور آدما اصلا معنی و مفهوم ارزش زمان رو


نمی دونن


من هم نمی دونستم



اما حالا وقتی به لحظه های تنهایی گذشته از دست رفته ام


فکر می کنم


ارزش هر لحظه با او بودن رو با تمام وجودم حس می کنم


رامین عزیزم دوست دارم 


**********************************************


سال جدیدتون هم مبارک ، ایشالا امسال ...





+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت |



YOU DONT KNOW WHO YOU`RE TALKING TO


DONT EVER TELL ME WHAT I CANT DO

NEVER


NEVER EVER


Hormazd


+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت |


تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بویید ...


یادمه اونوقتا که حیرون و سرگردون و ناشیانه همه جا رو دنبال نمی دونم


چی می گشتم با خودم می گفتم اگه یه روز پیداش کنم گوشش رو  


می پیچونم و بهش میگم اینهمه مدت کجا بودی ؟


آماده باش عزیزم :-x



+ نوشته شده توسط هرمزد در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت |
 

 

مرگ با شرافت

طرف مرد ...

حالا بیاین براتون از خوبی هاش بگم

بیاین براتون بگم چقدر آدم خوبی بود

همش به همه کمک می کرد

همش هی تند تند مدرسه می ساخت

همش فرت و فرت جهاز جور می کرد واسه دخترای دم بخت

یه عالمه طلاق که می بینین تقصیر اونه

یه عالمه گاو که می بینین تقصیر اونه

بیچاره نمی دونست با پولش چیکار کنه

همه منتظر مرگش بودن

خدا رحمتش کنه

کلی ارث گذاشت واستون

الان  این شامی که دارین کوفت می کنین از همون پولاس

آخرش هم به آرزوش نرسید

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت |
 

 

من نمی دانم قضاوت چیست

من حتی نمی دانم قاضی کیست

من اگر مجرم باشم گناه کیست

من اگر رها

من اگر آزاد و تنها

من اگر با او  با شما

من اگر بی خیال من اگر بی نیاز

من به دنبال چه

من به دنبال که

به هر حال نمی تونم در مورد خودم حرف بزنم  هنوز خودم رو نشناختم

هنوز نه

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت |


روزها در گذرند و من به هیچ چیز دل نمی بندم

شب ها نیز تنها یادآور دردهایم نیستند

این لحظه ها را که می بینم به یاد لحظه هایم و به امیدشانم نیستم

آه ای لحظه ها بیاید و مرا در آغوش بگیرید که من چون برگی در انتظار بادم

بادی بس آرامش بخش تا مرا ببرد زین دنیای کثیفم

تا شاید آنجا از شنیدن یک آهنگ خالی اینگونه افسرده نشوم

نمی دانم آیا آنجا که می روم باز هم می توانم منتظر باد بمانم ؟؟؟

آه که چه لحظه هایی را گذراندم

آه که چه لحظه هایی را نه

و من در پس این باد پاییزی خواهم وزید

مثل باد خواهم بود

مثل باد خواهم زیست

شاید بی گناه نباشم اما گناه من از پسری دوربین به دست و ک ا ن د و م به ... کمتر بود

مگر نه خدای من ؟؟؟!!!

آه که باد تو را سالها پیش از اینجا برده

سالها پیش ...




+ نوشته شده توسط هرمزد در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت |













+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM