تبليغاتX
هذیان هاى من

براي آرزو

تقديم به آرش


يه روزي روزگاري يه باغبونه پيري رفت توي باغش و يه نهال سيب كاشت


وقتي نهال رو كاشت همونجا افتاد و مرد .


نهال وقتي ديد تو يه باغه كه پر از درختاي بلنده و باغبون هم مرده و از نور


خورشيد و آب زمين هيچي بهش نخواهد رسيد شروع كرد به فكر كردن


فكر كرد و تصميم گرفت


شمشيرش رو كشيد و آماده نبرد شد


از اون روز تا 5 سال هرگز دست از جنگيدن بر نداشت تا اينكه يه روز ...


يه چيزي رو در وجودش حس كرد


اون چيز ( كه الان همه فكر مي كنن پاداش تلاش درخته ) كم كم از

وجود درخت به صورت يه شكوفه بيرون زد


درخت كه شكوفه رو ديد شمشيرش رو انداخت

( الان همه ميگن چه خوب )  و

زوال درخت از همينجا شروع شد


به هر حال


سال ديگه درخت از اينهمه زيبايي ( در اثر شكوفه ها ) سر از پا

نميشناخت

بعد مردم اومدن

اولش درخت زيبا رو ستايش كردن

براش آب آوردن ، شاخه هاش رو هرس كردن ، نازش كردن

براش آواز ساختن

عكسش رو تو كتابا آوردن

از اون داستان ها ساختن

حتي بعضي ها مي پرستيدنش

اما

بارش رو هم كم كردن

سالها گذشت

درخت ديگه شكوفه نداشت

علف هاي مزاحم دور و برش رو گرفته بودن

درختچه هاي كوچولو هر چي بارون ميومد رو مي خوردن

درخت خم شد تا شمشيرش رو ورداره

اما چون خيلي بزرگ شده بود دستش به شمشير نميرسيد

بعد كم كم ، شكوفه ها هم رفتن

درخت به ياد دوران جواني دوباره نشست و فكر كرد

همينجوري كه داشت فكر مي كرد صدايي چرتش رو پاره كرد

( افتااااااااااادددد ..... )


قصه من و تو هم همينطوره ، البته يه جورايي

يادمه يه بار واست كامنت گذاشتم و يه همچين چيزي گفتم " من براي خودخواهي خودم مي آيم و تو هنوز اينجايي "  يا يه همچين چيزي

آرش ، آرزو يا هر اسمه ديگه

عصبانيت من از تو اصلا آسماني نيست

من تو رو تقديس كردم اما به ميوه نرسيدم

" متوجه شدي ؟؟؟ "

ببين چه راحت گفتم

*********************************************

اما يه مساله خيلي خيلي مهم

حتما خودت هم مي دوني در چه مورديه

خيلي مواظبش باش

خيلي خيلي خيلي

حتي اگه لازمه اين رو يه تهديد فرض كن






+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت |

تازگي ها خبر هايي مي آيد انگار از دور شدن

پس چه شد آن عشقي كه مي گفتيد ؟

پس كجا رفت ناز كردن ها ، لوس بازي ها ، لج در آوردن ها

گفته بودم باز  مي گويم

اين شكست نيست

اين تجربه ايست تلخ ، يا شايد حتي شيرين

البته براي 2 روز

باز هم از روز بعد از پس فردا ، روز از نو و روزي از نو

باز هم دروغ

باز هم ريا

باز هم ساختن آرزو ها

باز هم  بدنبالش

باز هم گشتن رد پايش

باز هم بوييدن

باز هم خوابيدن

باز هم باران خواهد آمد

و اينجاست

كه راه روشن است و كاملا بر هر چشم كوري واضح

كمي فكر كن

كمي تامل

چند تا قرص هم بد نيست

به خودت و روحت و قلبت ( كه اكنون به گمانت شكسته ) كمي

فقط كمي

تو رو خدا يه ذره

زمان بده

هرگز براي گشتن دير نيست

اما

دليلت را برايش مي داني ؟؟؟



فكر كن

فكر كن

فكر كن



+ نوشته شده توسط هرمزد در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت |

وقتی فکر می کنی زیبایی رو لمس کردی !!!


وقتی فکر می کنی تنهاییت چقدر دردناکه !!!


وقتی تو ذهنت از یه نفر انتقام می گیری !!!


وقتی با رویا هات به جاهایی که ندیدی پرواز می کنی !!!


وقتی با حرف زدنت باعث خنده یه نفر میشی  !!!


وقتی با مردنت یه عده رو سیاه پوش می کنی !!!


وقتی ...


تا حالا فکر کردی


انسان چه موجود پیچیده ایه ؟؟؟!!!



+ نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت |


این دو روزی که گذشت ، رویایی بودند ( البته معنیش این نیست که از این بهتر نمیشه ) اما این دو روز واقعا

عالی بودند .

ترافیک سنگین هم نتونست مانع رسیدن ما بشه

اما ترافیک سنگین تونست دلیلی باشه برای بیشتر موندن


***************************************************************

ماه رمضان داره میاد

به جای فکر کردن در مورد اینکه این ماه می تونی رژیم بگیری یانه ، یکی از عادت های بدت رو انتخاب کن


***************************************************************

رامینم

به وجودت افتخار می کنم

و از حضورت دلگرمم

به خودم می بالم



+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت |


و این برای توست


بهترینم را فردا خواهم گفت


و ریتم عوض می شود ...


تند و تند تر


و هر چه که تند تر می شود نگاه من به زندگی نیز ...

نجاتم دادی

نجاتم دادی

از گذر بیهوده ی نگاه بدون معنی به ساحلی آنچنان زیبا

که اکنون حتی در کمین یک بته خشک شده می بینم قدرتش را

که اکنونم را می پرستم من ِ دیروز

و اکنونم را آرزو می کرد

نجاتم دادی

...

آری

و تو چون  شهابی که به دنبالش توده ی آرزو ها را شاهدیم


                     به سمت من آمدی

و آه ...


که این خود خود آرامش است




+ نوشته شده توسط هرمزد در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت |

صدایش می لرزید


مطمئنم که اشک در چشمانش جمع شده بود ،

اول کمی ناراحت شدم ولی بعد درک کردم که او اکنون بسیار خوشحال

است


از خوشحالیش شاد شدم و راضی


غمگین نبود

دلتنگ بود

از یک طرف برای من از یک طرف برای دیدار

انتظار همیشه سخت است

همیشه


رامین عزیزم

خوشحالم که تا ساعاتی دیگر به آرزویت می رسی

حالا می فهمم که هر روز دیدنت چقدر برایم با ارزش است

دوستت دارم


+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت |

 

انگار سالها می گذرد


انگار آنها را سالها پیش دیده باشم 


و زمان هنوز با سرعت به پیش می تازد 


ویران می کند هر آنچه کاشته ام مثل سیلی بر روی زمینی بیابانی


گناه که نمی توان گفت ; به نظرم اشتباهی نکردم


فقط زمین را به من انداخته بودند انگار


تقدیم به فرزین


*****************************************************


و او تکه ای از من شد

مثل کودکی شده ام انگار که فقط می خواهد 

مثل مادری که لالایی می خواند

مثل آغوشی که در حال بسته شدن باشد

آنجا خانه من است

حتی اگر سالها دور بمانم تا وقتی که روی آینه اش را گذر زمان بپوشاند باز هم آنجا خانه من است

و من امروز یک شانس برای رهایی را با انتخاب از روی عقل ؟؟؟ از روی نفرت و یا کینه و یا شاید انتظار رد کردم

و کسی چه می داند فردا چه خواهم کرد

تقدیم به خودم

***********************************************

و اکنون سلام

و اکنون لذت آغوش را خواستن

و اکنون نفس کشیدن در تنگنای زندگی

را از روی عشق برایت کلمه کلمه حجی می کنم تا بنویسیم

تا بنویسندمان

آندو را می گویم

چپ و راست

گاهی احساس می کنم

گاهی احساس می کنم

گاهی احساس می کنم


تقدیم به رامین عزیز دلم




+ نوشته شده توسط هرمزد در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت |

اعتراف


دو سه روز دیگه سال تمومه


دیدین بعضیارو که میگن مثلا   " من در سال جدید IELTS  می گیرم "


یا اینکه " من در سال جدید سیگار رو ترک می کنم "


یا مثلا من فلان کتاب رو می خونم  ومثل اینها


؟؟؟


حتما اگر خودتون یکی از این آدمها نباشین ، چند تایی میشناسین


خب بذارین بگم که اینجور آدما اصلا معنی و مفهوم ارزش زمان رو


نمی دونن


من هم نمی دونستم



اما حالا وقتی به لحظه های تنهایی گذشته از دست رفته ام


فکر می کنم


ارزش هر لحظه با او بودن رو با تمام وجودم حس می کنم


رامین عزیزم دوست دارم 


**********************************************


سال جدیدتون هم مبارک ، ایشالا امسال ...





+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت |



YOU DONT KNOW WHO YOU`RE TALKING TO


DONT EVER TELL ME WHAT I CANT DO

NEVER


NEVER EVER


Hormazd


+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت |


تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بویید ...


یادمه اونوقتا که حیرون و سرگردون و ناشیانه همه جا رو دنبال نمی دونم


چی می گشتم با خودم می گفتم اگه یه روز پیداش کنم گوشش رو  


می پیچونم و بهش میگم اینهمه مدت کجا بودی ؟


آماده باش عزیزم :-x



+ نوشته شده توسط هرمزد در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM