قاصدك بي خبر
من گي هستم , من گي هستم , من گي هستم , از اين لحظه به بعد من گي هستم .....
پسري بود حدودا 17 ساله , صورت زيبا و ساده اي داشت و موهايش در بادي كه از سمت غرب مي وزيد مي درخشيد و با نفوذ نور خورشيد از لابلايش بر روي زمين سايه اي مي انداخت گويي درخت بيدي كنار چشمه اي تنها آوازي را با نسيم زمزمه مي كند .
پشت بام آپارتماني 8 واحدي در حوالي پونك تنها مامن او بود . ميز و صندلي اش روي پشت بام بود تا بدون مزاحمت براي كنكور درس بخواند . زير ميز با زيركي يك بسته سيگارو يك فندك مخفي بود . پيشنهاد خودش بود تا روي پشت بام درس بخواند چون اتاقي برايش نبود . بله يك زندگي خيلي معمولي
فندك روشن شد و سرفه هاي خشك سيگار را حتي درختان آنطرف خيابان در پارك هم شنيدند
جواب سوالها را مي نوشت .
اوليش جواب خودمه , دوميش جواب سعيد , سوميش هم مامان و ...
ساعت 8 شب تازه از مدرسه اومده بود و به بهونه آب دادن به گلدونهاي روي پشت بام رفته بود بالا
بهانه براي هر كار برايش راهي بود براي فرار از عيب جويي هاي مكرر
حميد را در پار ك ديد . پسر همسايه , قدي به بلندي اكنون درختي كه سالها قبل در كودكي براي هواي پاك در پارك كاشته بود و صورتي به پاكي آفتاب صبحگاهي وقتي در خوابي و تو را با ناز قلقلك مي دهد تا روز را آغاز كني .
حميد را دوست داشت اما شايد به عنوان يك برادر بزرگتر . همبازيشان نبود او را به جمع پسرهاي بزرگ راه نمي دادند . اما حميد گهگداري كيارش را براي تيمشان انتخاب مي كرد شايد چون يار كم داشتند يا شايد هم ...
حميد آنروز زياد خوشحال به نظر نمي آمد . كيا ديد كه حميد رفت و گوشه پارك روي نيمكت تنهايي كيا نشست
واي نكنه نوشته هام رو ببينه . اگه ببينه حتما مي فهمه كه من نوشتم . حالا چيكار كنم ؟
كيارش id خودش رو روي نيمكت پارك نوشته بود البته كمي رنگ و رو رفته شده بود . هر وقت كه نيمكت خالي بود كيا مي رفت و دوباره پر رنگش مي كرد .
( من يك گي هستم دنبال يه دوست مي گردم . خيلي تنهام . ممنون )
كيارش بيا شام حاضره . مامان بود دم در پشت بوم داشت دنبال كيا مي گشت
زود سيگارش رو خاموش كرد و رفت پايين
بابا اومده بود . باباي كيا آدم خوبي بود اما پدري خوب ... نه , نه , نه
بعد از شام كيا دوباره برگشت پشت بوم
رفت و سر جاش نشست . كسي تو پارك نبود كه كيا بشناستش پس با خيال راحت درسش رو شروع كرد
سلام كيا چطوري ؟ بازم ميري كلاس . بابا بي خيال امروز جمعه است آخرش كه چي ؟ بري دانشگاه 4 سال درس بخوني كه چي بشه ؟
چي جوابش رو مي داد ؟ يك پيشنهاد بهتر هميشه عقيده رو عوض مي كنه . مگه نه ؟
باشه . بريم سينما . اما بايد تا ساعت 4 بر گردما !!!
ماشين حميد , خيابان هاي تهران , نگاه كيا به رهگذران , حس گريه اي مستانه , آغوشي ممنوعه در نزديكي , فكر فردايي ناشناخته , فكر فكري آشنا , هوس 18 سالگي , شادي از رهايي , كنار كسي بودن , رقص موهايش در باد , اشكي مخفي , سبقت غير مجاز , بي حد شدن , گذشتن از عقيده , عرق سرد , لبخندي حقيقي , كاخي خواستني , آرزوهاي كودكانه , مستي بي وحشت , وحشتي موحش
او اينجاست
دستش در دست او بود , به او نگاه كرد . مي خنديد . كيا هم خنديد . نمي دانم چگونه دستش را گرفت كه حتي من كه راوي داستانم نفهميدم .
مي خواي بريم يه جاي بهتر ؟ با من مياي ؟
با تو تا گور خواهم بود تا مرگ را با هم مغلوب سازيم و جاودانه باشيم و بمانيم تا ديگر كسي را نخوانيم
به منزل حميد رفتند , كسي منزل نبود
او را با لطف و مهرباني دعوت به شراب كرد .
كيا مست كه شد درخشانتر مي نمود در تاريكي آن خانه بي چراغ
مي دونم سيگار مي كشي . بيا اين رو امتحان كن !!! تازه خودم بار زدم .
كيا در خيالاتش محو بود و پيدا . زشت بود و زيبا , مست بود و نا آشنا , شجاع بود و رها
كيا در آرزو هاي پاكش مي غلتيد و با روضه اي كه برايش مي خواندند مي رقصيد
در آغوش باد پناه مي جست , در ما من مار عشق را مي جست , به دنبال چه بودي كه به اينجا رسيدي ؟ به دنبال كه بودي كين را گزيدي ؟ چه مي خواستي و چه شد ؟ چگونه خواستنت , نه , اين نيز آن نشد
شايد او را در مستي اينگونه ديدي , بودنت را فراموش كردي و پريدي
الو سلام آرش پاشو بيا , آوردمش خونه . مسته و هيچي حاليش نيست
.
....
.......
اينها را نوشتم تا دليلم را بگويم براي اين كارم . مادر عزيزم فقط از تو معذرت مي خواهم . فقط تو را دوست دارم فقط تو ...
وقتي سنگ سرد لبه پشت بام را لمس كرد باز قاصدكي به نزدش آمد . قاصدك حامل پيغام است اينرا هميشه مادر بزرگ مي گفت اما كيا هر چه گوش مي كرد چيزي نمي شنيد اينبار حتي قاصدك نيز لال بود .
كيا قاصدك را در دست گرفت و او را بوسيد
آن سوی پرده
خدای من خدای آسمانها و زمين تو خود شاهد ی بر اعمال ما , تو ما را مي بيني و مي شنوي صدايمان را , تو آنقدر بر ما لطف داري كه گناهان ما را ببخشي و ما را بيامرزي , تو آنقدر توانا هستي كه اميدوار باشم به روزي كه خود را در چشمان زيبايش ببينم .
دعاي هر شب پدرام قبل از خواب بود كه زمزمه ميشد
او را زياد خوب نمي شناختم تا روزي كه نوشته كيارش را بر نيمكتي كه هر روز او را مي ديد كه تنها مي نشيند و با صورت معصومش به آسمان و زمين نگاه مي كند خواند .
از آنروز اميدي در دلش پيدا شد تا او را خوشبخت ببيند نه برای خودش كه براي او
اميد پدرام هر شب بسي زيادتر مي شد هنگامي كه كيارش را مخفيانه در حال درس خواندن در پشت بام نگاه مي كرد تا وقتي براي خواب آنجا را ترك كند .
با خود مي گفت او را آزاد مي گذارم تا به چيزي كه برايش ارزش است لطمه اي نزنم
او را مراقب خواهم بود تا براي لحظه اي تكرار اشتباهات مرا نكند .
پدرام همسايه ساختمان پشت خانه كيارش بود او را وصف چنداني از زيبايي صورت نمي توانم برد كه او هر چه داشت سيرت پاك بود و قلبي صاف مثل آسمان بي ابر روز 13 به در پارسال .
آنچنان پاك كه حتي لحظه اي كيارش را تصور نمي كرد . آنچنان قوي كه از خود مي گذشت براي چيزي كه به نظرش براي او ارزش بود . بله او عاشق بود
هر شب كه كيارش آنجا را ترك مي كرد پدرام قاصدكي زيبا را به سراغش مي فرستاد تا او را بوسه شبانه دهد . هنگامي كه كيارش هر از چند گاهي قاصدك را مي ديد پدرام را گويي از فرط هيجان بال دارد در آرزوي خويش استوارترمي ساخت . آن بوسه ها را كيارش بدون هيچ حرفي مي پذيرفت و به آرامي لبان كوچك و سرخش را به قاصدك مي چسباند , چيزي در گوشش مي گفت و او را به سمت پارك روانه مي كرد .
نمي دانم آيا هيچ از خود پرسيد كه اينجا را چه به قاصدك ؟
در بعضي از روزهاي تعطيل كه با دوستان مشغول بازي مي شدند به اصرارپدرام , حميد كيارش را انتخاب مي كرد .
او هر شب وقتي كيا در خواب ناز بود به زحمت حروفي را كه او بر روي نيمكت پارك كنده بود پاك مي كرد
در آنروز شوم كه آفتاب از ترس حادثه به اجبار طلوع كرد و ستاره ها را باد به زور از صحنه راند تا شاهد اين روز كثيف نباشند پدرام آندو را ديد . با خود گفت اگر كيارش من حميد را انتخاب كرده بر او گله اي نيست اما انتخاب من همان است كه بود
براي او همه كار مي كنم و هر چه بخواهد همان است كه من مي خواهم
آخرين قاصدك را آنشب به زحمت پيدا كرد
آخرين قاصدك اما از ناراحتي حرف نمي زد
آخرين قاصدك دليلي بود براي نشان دادن اعتماد , براي احساس پاك را فرو خوردن , براي خداحافظي زود با كسي كه هرگز به او سلام نكرده بود , اين قاصدك نبود كه به سوي كيا مي رفت اين روح پاك عشقي ممنوعه بود اين حاصل آه هاي شبانه بود , اين او بود كه با شوق به نزد معشوق مي رفت هر شب مي رفت و هر شب باز مي گشت با بوسه اي آشنا اما اينبار بوسه طعمي دگر داشت , بوي دگر داشت , قاصدك سنگين از اشك هاي معشوق , حتي آن روح بزرگ نيز تحمل اين جنايت كثيف را نداشت , كيارش با دو دست قاصدك را گرفت , نوازش كرد , چند بار بوسيد , به او گفت برگرد و برو كه دگر اين تن مرده و اين روح ضعيف من توان تحمل دردي دگر را ندارد , پس قاصدك با آخرين نفسهاي كوتاه و بلند كيارش به سمت خانه رفت و دگر هيچكس قاصدك را نديد حتي همان باد هميشگي كه از سمت غرب مي وزيد .
فريادي وهم آلود سينه شب را دريد . همه را دچار كابوس كرد نوزادان از خواب پريدند و پيران از ترس لرزيدند , گويي رعد و برقي عظيم , توفاني را نويد مي دهد . گويي پايان زمان است و دگر فردايي نيست . نفيري بود بر سر آنان كه مي دانند , كه آهاي اي خفتگان همين امروز بيدار شويد . همين امروز بفهميد و بفهمانيد كه با اين توفان سخت دگر فردايي نيست .
و دگر هيچ , و دگر هيچ صدايي نبود به جز صداي گريه پدرام كه براي نازنينش تا صبح همانجا پيچيد .
فرداي آنروز جسد حميد را در پاركينگ خانه اش پيدا كردند و ديگر هيچكس پدرام را نديد .
هرمزد
6 ارديبهشت 1386
+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت
|