تبليغاتX
هذیان هاى من

عاشقانه 1

 

ديشب نه  ديروز غصه دار بودم احساس خفگي در من به اوجش رسيده بود پرخاشگر و بي حوصله و با اعصاب داغان و با نا اميدي در شهر قدم مي زدم

 

دير وقت با من تماس گرفت دير بود . حالي بود كه داشتم برايش از خداحافظي زودم مي نوشتم كه زنگ زد

به او گفتم برايم حرف بزن و او با نواي زيباي ساز بابك با من حرف زد . برايم داستانها گفت از معني و مفهموم از عشق و جنون از معرفت و قانون از زياده خواهي انسانها و فراموشي  آن محزون از شازده و از روباه و از باغ و از گندمزار . از خودش و من و او و قرارهاي ملاقاتش با آنها و صداي گرمي كه دوست داشت . از ما اما چيزي نگفت ,   مي دانم مي خواست بگويد اما شايد هنوز و البته هنوز كمي زود است خودم به او آموختم اين صبوري قبل از بي پروايي را . اما به راستي اين صبوري برايم كمي اكنون سخت و گران شده است . من كه نزديك بود وقتي برايم داستان مي گفت در آغوشش بخوابم و خوابهايي به جز روياهاي زيبا نبينم برايم كمي مشكل است صبوريش . به راستي و بدون هيچ محافظه كاري مي گويم صدايش و فقط صدايش و به تنهايي صدايش تمام غصه هايم را تمام كينه هايم را تمام خستگي روز تمام بريدگي از شب و تمام احساس نفرت از آنها و تمام حس تنهاييم را گرفت و با خود برد و در جايي نزديك پوچي در جايي ميان تاريكي هايي كه اگر به سختي در ساليان دراز هم همه با هم بگرديم نمي يابيمشان در جايي پشت آن كوه بلند در جايي نزديكي آن رود نفرين شده در جايي كه حتي نامش را نمي دانيم دفن كرد . و من همانند غنچه اي كه با گرماي خورشيد بهار پس از زمستاني طولاني و بعد از نفرت سرما و در حاليكه تنها گرمايي را حس مي كند كه هنوز چشمانش بسته اند و نمي بيند و فقط آن گرما را حس مي كند حس كردم گرما را و با تكاني غبار را زدودم از چهره و با شادماني و آرامش و آرامش كه البته صداي گرمش همانطور كه به او گفتم صدايش را دوست دارم و دليل آرامشم فقط صدايش كافي بود به خواب رفتم و خوابيدم طوري كه انگار او را حس مي كردم كه كنارم نشسته است و دستش بر سرم و موهايم را مي شمارد . 

مي خواهم به زودي داستاني بنويسم از عشقي ممنوعه از آشنايي به ظاهر نفرين شده از دوست داشتني به قول آنان از پايه بي پايه و از نگاهي به قول آنان بد اما معصومانه از خودم خواهم گفت كه تا او هنوز برايم بي پروا نشده  . پس فقط از خودم و به تنهايي از خودم خواهم گفت تا شما آهاي شمايي كه نمي دانيد چه مي گوييد تا شما آهاي شمايي كه نمي خوانيد آنچه را مي خوانيد فقط مي بينيد و رد مي شويد پس برايتان فقط از طرف خودم خواهم گفت تا بدانيد و بفهميد و درك كنيد كه اين عشق تا چه اندازه قدرتمند است كه حتي فقط از طرف يكي از ما اينگونه قدرتنمايي مي كند . پس واي بر شما اگر هنوز نفهميده ايد بايد خود براي جنونتان آماده كنيد اگر داستان عشق را من و او با هم تعريف كنيم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM