تبليغاتX
هذیان هاى من

آيا ؟؟؟؟؟

 

 

آيا ؟

آيا من هنوز زنده ام و آيا تو هنوز اينجايي ؟

من خودم عارم مي آمد از خودم و بودنم در زماني كه بالاترين لذت را حس مي كردم كه حس مي كنم

و اما تو هنوز اينجايي

چرا به من اميدواري ؟ چرا رهايم نميكني تا در پس تاريكي تنها بميرم چرا رهايم نميكني هان ؟؟؟

چرا من ؟

چرا تو نه ؟

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت |

                               او را مي بينم

 

 

او را مي بينم ,  هر روز , هر صبح ,  قبل از خواب , گاهي هم در خواب

 

او را مي بينم كه موهاي سپيدش كمي زياد شده اند .

 

او را مي بينم كه صورتش كم كم ديگر توان فرار از چين و چروك را ندارد .

 

او را مي بينم كه توان تظاهر به پاكي را از دست مي دهد .

 

او را مي بينم كه افسوس گذشته هاي دور و نزديك را مي خورد .

 

او را مي بينم هنگامي كه قصد سفر دارد و نا توان است و مي ماند .

 

او را مي بينم هنگامي كه صدايش مي كنند و مي رود و نمي ماند پيش من .

 

او را مي بينم كه از دست خود ناراضيست و مدام سر من غر مي زند .

 

او را مي بينم اما اين اوست كه با من صحبت مي كند .

 

او را مي بينم ,  هر روز , هر صبح ,  قبل از خواب , گاهي هم در خواب

 

آينه من هر روز همانجاست .

+ نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت |

نامه

 

هر آنچه مي خواهد به او بدهيد . ببينيد و ياد داشت كنيد تا بداند ما مي دانيم كه مي خواست چه كند

و او كه مي خواهد او را تصرف كند بي خيال دنيا شد با ناز و ما باز هم يادداشت مي كنيم تا بداند ما ميدانيم چه مي خواست و چه كرد

و هرگاه دفتر ما پر شد  او را بخوانيد تا بازگو كند در اين دفتر جه نوشتيم و او آنچه مي خواست بخواند را نخواهد يافت هرگز

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت |
 

بخشش  

 

مرا ببخش خدایم

عهدم را شکستم

بس که زیباست

آغوشش را بوییدن

بس که آرامم است

لمس تنش

بس که حسودم

به نگاه چشمانش

 

مرا ببخش عزیزکم

ببخش و بدان

عزیزترینی برایم

گفته بودم انگار

حضورت کافیست برایم

حضورت را می خواهم

بس که زیباست

صورتت وقتی لبانت

محو خنده عریانت می شود

 

مرا ببخش هرمزد

مرا ببخش و بدان

خودخواستی آغازی نو را

که سر انجامی ندارد

هر روزش آغازست برایت

ببخش و بدان

که اوست که فقط

برایت می ماند اگر

همانی باشی که هستی

 

و مرا ببخشید

ببخشید و بدانید

که هرمزد

بار دگر

عاشق شده

که بگویم

با صدای بلند

که فریاد می ماند انگار

که هرگز این حس را

قابل نبودم که تصور کنم

که درونم

با حضور کسی تا به این حد

گرم و روشن و روز مانند

بماند تا

بشناسانم حضورمان را

تا بدانند و درک کنند

احساسمان را

هم

هرمزد

آذر ۸۶

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت |
 

احساس امروزم

 

آقا جان

ایرادش چیه مگه ؟؟؟

اصلا کی میتونه ایراد بگیره

من که کاری نکردم

من فقط حس کردم

برای لحظاتی

خوشبختی را

که می پندارم باید همین باشد که من حس می کنم

پس

من دارم خوشبخت میشم ؟؟؟

یا خوشبخت هستم ؟؟؟

یعنی کی میشه دوباره ۱۸ ساله شد ؟؟؟

خدایا

ممنونم

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت |
 

 

او

 

نمی دانم شاید هم تلقین باشد

اما نه

چیزی هست

من که با خودم تعارف ندارم

کنارم که هست زمان را نمی فهمم .

او که هست انگار هرگز شب نبوده

او که هست من نیستم انگار

باز هم آغازی دیگرست ؟؟؟

او را دوست دارم

این را بی شک می دانم

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت |
 

 

شاید بتوانم

شاید بتوانم در این روز های تاریکمان رنگین کمانی بسازم برای مردی که لب نداشت

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت |
 

تیک تاک

نه اصلا هم انگار  دیروز نبود

اما همش خاطره شد

موندنی و تعریف کردنی

خوش هم گذشت سخت هم بود

نتیجه هم داشت هم نه

چه میدونم

خلاصه pretending  یک ساله شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت |
 

بیا امیدوار باشیم

 

چه خوب شد که اینگونه شد

چه خوب شد که به نگاهم جواب داد

به نگاهش جواب دادم

برایم خواند

زیبای من

قدرت را می دانم

بدان که می دانمت

این منم من

تو که می دانی

تو شاید نشنیده باشی اما آواز مرابه زودی برای خود تکرار خواهی کرد

 

اگر آنی باشی که هستی

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM