با زهم فهميدم
امشب باز هم فهميدم براي بار هزارم كه من هيچم هيچ
امشب خواندم چيزي را از يك دوست كه به من فهماند آري اينگونه است
امشب نميدانم چرا ؟
امشب اما كاش گفتم و آه
كه چرا ترس ؟
هنگامي كه ترس را دور كنيم در هاي زيادي باز
امشب فهميدم كه بخت با من يار بود تا يافتمش . شايد هم اينجا از اول مال من بوده و نمي دانستم شايد هم همه اينها لذت زودگذر محركي باشد براي روح هم اكنون واقعا بيمارم . شايد هم بمانم اما اين را مي دانم هدفم را مي گويم
مي دانمش اما خوب نميشناسمش كه چرا نه و چرا بايد باشد .
اما گمان مي كنم در پس آن حرفها خودم را ديدم شايد هم نه اما فرقي نميكند ديگر چون من اينجام مرا ببينيد
چون مي خواهم ابزار و هدف و آرزو هايم همراه با افكار و خيالات و رفقايم حس مي كنم نزديكند اما شايد هم نه
چه كسي مي داند كه من چه مي گويم به من بگوييد كه راست است و اين منم كه مي خواهم باشم و در عين ناشناسي بشناسانم همه را به يكديگر تا باشيم و خلق كنيم و بسازيم براي خودمان كه البته آينده را نميدانم اما من قول دادم و من كه نه هرمزد گفت سعي خواهد كرد تا بماند و بسازد اما در پس اين حرفها مي ترسم تهي باشم و ترسو بمانم در آنصورت چه كنم با آنها ؟
كمك نمي خواهم از نا اهلان زمانه كه تو نيستي جزوشان پس بيا
من آغوش ندارم من ذهن ندارم من فكر نميكنم همه اينها را كه دارم حتي لحظه اي داشته باشمشان
آيا مي شود حقيقت را ديد ؟
كسي نميداند ؟ به من بگوييد كه من تنها نيستم در پس اين شبهاي تاريكم مرا صدا كردي ؟ نه فكر نميكنم .
