تبليغاتX
هذیان هاى من

با زهم فهميدم

 

امشب باز هم فهميدم براي بار هزارم كه من هيچم هيچ

امشب خواندم چيزي را از يك دوست كه به من فهماند آري اينگونه است

امشب نميدانم چرا ؟

امشب اما كاش گفتم و آه 

 كه چرا ترس ؟

هنگامي كه ترس را دور كنيم در هاي زيادي باز

امشب فهميدم كه بخت با من يار بود تا يافتمش . شايد هم اينجا از اول مال من بوده و نمي دانستم شايد هم همه اينها لذت زودگذر محركي باشد براي روح هم اكنون واقعا بيمارم . شايد هم بمانم اما اين را مي دانم هدفم را مي گويم

مي دانمش اما خوب نميشناسمش كه چرا نه و چرا بايد باشد .

اما گمان مي كنم در پس آن حرفها خودم را ديدم شايد هم نه اما فرقي نميكند ديگر چون من اينجام مرا ببينيد

چون مي خواهم ابزار و هدف و آرزو هايم همراه با افكار و خيالات و رفقايم حس مي كنم نزديكند اما شايد هم نه

چه كسي مي داند كه من چه مي گويم به من بگوييد كه راست است و اين منم كه مي خواهم باشم و در عين ناشناسي بشناسانم همه را به يكديگر تا باشيم و خلق كنيم و بسازيم براي خودمان كه البته آينده را نميدانم اما من قول دادم و من كه نه هرمزد گفت سعي خواهد كرد تا بماند و بسازد اما در پس اين حرفها مي ترسم تهي باشم و ترسو بمانم در آنصورت چه كنم با آنها ؟

كمك نمي خواهم از نا اهلان زمانه كه تو نيستي جزوشان پس بيا

من آغوش ندارم من ذهن ندارم من فكر نميكنم همه اينها را كه دارم حتي لحظه اي داشته باشمشان

آيا مي شود حقيقت را ديد ؟

كسي نميداند ؟ به من بگوييد كه من تنها نيستم در پس اين شبهاي تاريكم مرا صدا كردي ؟ نه فكر نميكنم .

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت |

 

چه مي خواهي ؟؟؟

 

 

چه مي خواهي ؟ براي چه آمده اي ؟ براي من آمده اي يا براي خودت

ميداني كه هر دو را نمي تواني بخواهي !!!

من آنم كه دليلي نميبينم بر 2*2=4

و تو آني كه مي خواهي فكر كنم ميشناسمت .

و هرگاه كه روحم را تسخير كردي بدنم از آن تو خواهد بود هر آنگونه كه خواستي مثل خمير بازي شكلش بده اما روحم را نمي تواني!!!! مي تواني ؟

و هرگاه تنها بدن را خواستي نميتوانم !!! زيرا حتي خودم هم نمي توانم روحم را شكل دهم هر گونه كه هست باقيست !!! 

ببين چه مي خواهي آنگاه تصور كن كه مي تواني يا نه ؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت |
 

سلام بچه ها

 

یه وبلاگ دیگه به لیستتون اضافه کنین

 

تو این وبلاگ قراره من و پویا بنویسیم

 

خوشحال میشیم یه سری اونوری بیاین

 

 

 

یکی از این روزها

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت |
 

 

شاید آنروز فکر نمی کردم که روزی مجبور شوم به فکر درباره آنروز

آنروز تصورم یافتن بود

بی گناه و بی منظور جلو رفتم

قسم بر نامم که بی منظور بودم

آری

اشتباه کردم

تاوان کوچکترین اشتباهم را داده ام

این که دیگر جرم بود

هنوز که اینهمه مدت می گذرد تاوان بی فکری دل را می دهم و سادگی زبان

حق دارد اما من هم بی گناه مردم

باور کن من بی گناهم

نه اصلا ... دیگر نمی گویم " باور کن "

به تو ثابت می کنم

فقط به تو

فقط به تو و فقط برای خودم

ثابت می کنم

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت |
 

سالگرد آنروز است

روزی که هرگز فراموشم نمی شود

روزی که فرشته ای زمین را ترک کرد

و چه آرام

و چه با وقار

با آرامش تمام دنیا را با تمام دردها و با تمام شادی هایش

بدرود گفت

اما یادگاری برای زمینیان گذاشت

پیش از این هم گفتم

پسری به پاکی باران

به بلندی البرز

و به استحکام فولاد

و به راستی

اینگونه است

مادر عزیزم

روحت شاد .

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت |

دوباره او را امروز ديدم

 

امروز اما دقت كردم به چهره اش

امروز اجازه ندادم تنها او صحبت كند

امروز با هم حرف زديم و گفتيم و خنديديم و خندانديم

امروز ديگر به چهره اش نگاه نكردم

امروز به درون روح رفتم و اوي حقيقي را ديدم

امروز اما اوه خداي من او زنده است و چشمانم را زد نور وجودش . من يه نارسيستم .

امروز اميد را ديدم شوق زندگي را حس كردم نفس كشيدنش را لمس كردم صورتش را بوييدم .

امروز من ديگر عهد بستم با او براي ادامه دادن

امروز فهميدم هي پسر اگر حتي از رنگ هم بگذريم موي جو گندمي بهش مياد

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت |
 

یک ماه از آن روز گذشت امروز دقیقا شد انگار سالها گذشته باشد

انگار سالهاست که میشناسمت

نمی دانم چه شده که اینطور آشفته ات شدم

اما خوشحالم و راضی به این آشفتگی

باور کن وقتی خنده ات را می بینم و دستانت را در دستم حس می کنم انگار در خواب و رویا سیر

می کنم

به آنها بگو

به آنهایی که ۶ ماه را گذر از مرز تعالی عشق می داند

بگو که من سالها پیش تو را یافتم

سالها پیش تو در قلبم بودی

به آنها بگو تا سالها در قلبم می مانی

بگو برایم هر روز مثل ثانیه می گذرد انگار هر بار که می بینمت یک روز جدید باشد

یک شانس دیگر

عبوری دیگر از مرزهای خود ساخته ام

نگاهی دیگر به آسمانم

تمنای حضوری دوباره

که بگویم جمله ای را که سالهاست به کسی نگفتم

که هر چقدر بگویم باز هم می گویم

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت |

جدا شد یک ماه ؟؟؟

با امروز شد یک ماه

یک ماه از کی ؟

یک ماه از چی ؟

ماه گرد که گرفتیم

ونک هم شمال و جنوب داره آخه

بوی خوش

عطر ناز

آتش لب

لب پرتگاه

پرتگاه عشق

عشق من

من عاشق

عاشق خاموش

خاموشی فردا

فردایی فراموش

فراموشی تو

چرا واسم کاست نیاوردی ؟

بهونه نداری خودت گفتی

بیستمیش یادت باشه

من یادم هست

تو هم یاد آوری کن

منم با این کار مزخرفم

تو هم با این قهر کردنات

ناز داری چقدر تو

خدا به من ۲۰ سال دیگه رحم کنه

رز من ساقه نداشت

اگه داشت هم بریدمش

تا دستت زخم نشه

رز تو اما خوشبوتره انگار

وگرنه چیزی که زیاده تو گلفروشی رزه

اما این بوش فرق داره

حالا اگه یه نفر کتاب رو ببینه چی ؟

کاپتان بلک و مارلبرو له شده یادت نره

من یادم هست

تو هم یاد آوری کن

بازم بنزین داشت تموم میشد

ای بابا چقدر من میرم دستشویی ؟؟؟

بازم دم کوهسار گرم

ما رو که دید آغوشش باز شد انگار

عالی بود امشب برام

بازم میگم

اینقدر میگم تا خسته شی با آرنج بزنی تو دماغم

دوست دارم عزیزم

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت |

 

بند کفش و شب یلدا

 

رفته بودیم پیشواز یلدا

زیاد نبودیم البته با مقیاس ما خیلی زیاد هم بودیم

من رفتم هندونرو ...

آخ ...........

۶ تا بخیه

سخت ترین قسمت بستن بند کفشه

اون اونجا بود

مرسی

 

 

+ نوشته شده توسط هرمزد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM