روزها در گذرند و من به هیچ چیز دل نمی بندم
شب ها نیز تنها یادآور دردهایم نیستند
این لحظه ها را که می بینم به یاد لحظه هایم و به امیدشانم نیستم
آه ای لحظه ها بیاید و مرا در آغوش بگیرید که من چون برگی در انتظار بادم
بادی بس آرامش بخش تا مرا ببرد زین دنیای کثیفم
تا شاید آنجا از شنیدن یک آهنگ خالی اینگونه افسرده نشوم
نمی دانم آیا آنجا که می روم باز هم می توانم منتظر باد بمانم ؟؟؟
آه که چه لحظه هایی را گذراندم
آه که چه لحظه هایی را نه
و من در پس این باد پاییزی خواهم وزید
مثل باد خواهم بود
مثل باد خواهم زیست
شاید بی گناه نباشم اما گناه من از پسری دوربین به دست و ک ا ن د و م به ... کمتر بود
مگر نه خدای من ؟؟؟!!!
آه که باد تو را سالها پیش از اینجا برده
سالها پیش ...
+ نوشته شده توسط هرمزد در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت
|

