تبليغاتX
هذیان هاى من

صدایش می لرزید


مطمئنم که اشک در چشمانش جمع شده بود ،

اول کمی ناراحت شدم ولی بعد درک کردم که او اکنون بسیار خوشحال

است


از خوشحالیش شاد شدم و راضی


غمگین نبود

دلتنگ بود

از یک طرف برای من از یک طرف برای دیدار

انتظار همیشه سخت است

همیشه


رامین عزیزم

خوشحالم که تا ساعاتی دیگر به آرزویت می رسی

حالا می فهمم که هر روز دیدنت چقدر برایم با ارزش است

دوستت دارم


+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت |

 

انگار سالها می گذرد


انگار آنها را سالها پیش دیده باشم 


و زمان هنوز با سرعت به پیش می تازد 


ویران می کند هر آنچه کاشته ام مثل سیلی بر روی زمینی بیابانی


گناه که نمی توان گفت ; به نظرم اشتباهی نکردم


فقط زمین را به من انداخته بودند انگار


تقدیم به فرزین


*****************************************************


و او تکه ای از من شد

مثل کودکی شده ام انگار که فقط می خواهد 

مثل مادری که لالایی می خواند

مثل آغوشی که در حال بسته شدن باشد

آنجا خانه من است

حتی اگر سالها دور بمانم تا وقتی که روی آینه اش را گذر زمان بپوشاند باز هم آنجا خانه من است

و من امروز یک شانس برای رهایی را با انتخاب از روی عقل ؟؟؟ از روی نفرت و یا کینه و یا شاید انتظار رد کردم

و کسی چه می داند فردا چه خواهم کرد

تقدیم به خودم

***********************************************

و اکنون سلام

و اکنون لذت آغوش را خواستن

و اکنون نفس کشیدن در تنگنای زندگی

را از روی عشق برایت کلمه کلمه حجی می کنم تا بنویسیم

تا بنویسندمان

آندو را می گویم

چپ و راست

گاهی احساس می کنم

گاهی احساس می کنم

گاهی احساس می کنم


تقدیم به رامین عزیز دلم




+ نوشته شده توسط هرمزد در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM