صدایش می لرزید
مطمئنم که اشک در چشمانش جمع شده بود ،
اول کمی ناراحت شدم ولی بعد درک کردم که او اکنون بسیار خوشحال
است
از خوشحالیش شاد شدم و راضی
غمگین نبود
دلتنگ بود
از یک طرف برای من از یک طرف برای دیدار
انتظار همیشه سخت است
همیشه
رامین عزیزم
خوشحالم که تا ساعاتی دیگر به آرزویت می رسی
حالا می فهمم که هر روز دیدنت چقدر برایم با ارزش است
دوستت دارم
+ نوشته شده توسط هرمزد در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
|

